گذشته های دور
يادمه بچه بوديم تو گذشته هاي دور
اون زمون كه قلب ما پر بود از شادي و شور
روزي که تورو ديدم موهاتو بافته بودي
با گل سپيد ياس يه روبند ساخته بودي
بعد از اون روز قشنگ از خدا راضي شدم
از دم صبح تا غروب با تو هم بازي شدم
چه روزاي خوبي بود ولي افسوس زود گذشت
تا يه چشم به هم زديم روز و هفته ها گذشت
يادمه روي درخت دوتا دل كنده بوديم
سال بعد از اون كوچه ما ديگه رفته بوديم
شايد اون دلا ديگه خشکيده رو ساقه ها
شايد هم بزرگ شده زير بال شاخه ها
رو می کنم به آينه ... رو به خودم داد می زنم
ببين چقدر حقير شده ... اوج بلند بودنم
رو می کنم به آينه ... من جای آينه می شکنم
رو به خودم داد می زنم ... اين آينه ست يا که منم
...من و ما کم شده ايم٫ خسته از هم شده ايم...
...بنده خاک، خاکِ ناپاک ٫خالی از معنای آدم شده ايم...
...دنيا همون بوده و هست ٫حقارت از ما و منه...
...وگرنه پيشِ کائنات ٫ زمين مثل يه ارزنه...
...زمين بزرگ و باز نيست ٫دنيای رمز و راز نيست...
...به هر طرف رو می کنم ٫راهِ رهايی باز نيست...
...دنيا کوچک تر از اونه ٫که ما تصور می کنيم...
...فقط با يک عکس بزرگ ٫چشمامونو پُر می کنيم...
...به روز ما چی اومده ٫من و تو خيلی کم شديم...
...پاييز چقدر سنگينی داشت ٫که مثل ساقه خم شديم...
...رو می کنم به آينه...


