پرنده هایه قفس
پرنده هاي قفسي عادت دارن به بيکسي
عمرشون بي هم نفس کز ميکنن کنج قفس
نميدونن سفر چيه
عاشق دربه در کيه
هر کي بريزه شادونه فکر ميکنن خداشونه
يه عمره بي حبيبن
با آسمون غريبن
اين همه نعمت اما هميشه بي نصيبن
چميدونن به چي ميگن ستاره
چميدونن دنيا کيا بهاره
چميدونن عاشق ميشه چه آسون پرنده زير بارون
تو آسمون نديدن خورشيد چه نوري داره
چشمه ي کوه مشرق چه راه دوري داره
قفس به اين بزرگي کاشکي پرنده بودم
مهم نبود پريدن ولي برنده بودم
فرقي نداره وقتي ندوني و نبيني
غصت ميگيره وقتي ميدوني و ميبيني
خوش به حالت تکه سنگ
خوش به حالت تکه سنگ
که نداری دل تنگ
حسودیم میشه به تو
بی صدایی و یه رنگ
دل عاشق نداری
پیش کس جا بذاری
تا با غم بشکننش
از چشات خون بباری
چشم نداری ببینی این همه رنگ و ریا
این همه ظلم و ستم
این همه جور و جفا
گوش نداری بشنوی
وعدهای عاشقا
بفریبنت تو رو با دروغ و وعدها
پا نداری که بری
دنبال یار شهر به شهر
وقتی پیداش می کنی
نخوادت با ناز و قهر
کاش منم سنگی بودم
خالی از غصه و غم
عمر تو تا ابده
عمر ما کوتاه و کم


