گفتم غمه تو دارم![]()
هيبت معبد خورشيد
هيبت پر شادي گيسو
از تو بر پا گشته فتنه
چون نگاه کني به هر سو
هيبت شوريدگي ها
اي تو غرق رنگ دنيا
اي به دور سر نهاده
خالي از مرجان دريا
عهد من اين بود که هرجا
يار و همتاي تو باشم
توي شبهاي انتظارت
مرد شبهاي تو باشم
چه کنم خودت نخواستي
شب پر سوز تو باشم
به همه شبهاي سردت
آتش افروز تو باشم
آتش من اين بود که
شايد فکر آزارم تو باشي
به همين اعتقادي
شعر و باورم تو باشي
عهد من اين بود هميشه
يار و غمخوار تو باشم
به همه بي مهري تو
من وفا دار تو باشم
چه کنم خودت نخواستي
شب پر سوز تو باشم
به همه شبهاي سردت
آتش افروز تو باشم
زمونه![]()
تو نیمه راه زندگی . دل من پر خونه
اینجا با این قشنگیاش . واسه من زندونه
وای که تموم نمیشه . لجبازیات زمونه
سر رامو گرفتی . چه بد کردی زمونه
غرورم رو شکستی . چه بیرحمی زمونه
بازم این سو و اون سو . منو خوب میکشونی
زمونه . آی زمونه...
ببین کاسه صبرم . چه لبریزه زمونه
تو غربت خونه کردن . غم انگیزه زمونه
بازم این سو و اون سو . منو خوب میکشونی
زمونه . آی زمونه..
وای که تموم نمیشه . لجبازیات زمونه
هر چی باهات راه اومدم . تو باهام لج کردی
رفیق نیمه راه شدی . راهتو کج کردی
زندگی![]()
خدایا . خدایا
خدایا توی دنیای بزرگت پوسیدیم که
میخواستیم . میخواستیم
میخواستیم مثل این روزو نبینیم . که دیدیم که
ناز اون . بلای اون . حسرت دل . عذاب عالم
هر چی باید همه تک تک بکشن . ما کشیدیم که
زندگی میگن برای زنده هاست . اما خدایا
بس که ما دنبال زندگی دویدیم بریدیم که
وای بر ما . وای بر ما
خبر از لحظه پرواز نداشتیم
تا میخواستیم لب معشوقو ببوسیم . پریدیم که
زندگی قصه تلخیست که از آغازش
بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم
چشمی به هم زدیم و دنیا گذشت
دل میگه باز فردا رو از نو بساز
سبب![]()
سبب منم که می شکنم
اما حرفی نمی زنم
اگه هیچ کس برام نموند
واسه اینه که سبب منم
کاش بدونی ماتم دنیام
بی تو فقط گریه می خوام
کی می دونه این حسرتا
چه کرده با روز و شبام
تو زندگیم ، یه دنیایی
یه کابوسم ، تو رویایی
یه پاییزم ، تو بهاری
من یه مرداب ، تو دریایی
سبب منم که می شکنم
اما حرفی نمی زنم
اگه هیچ کس برام نموند
واسه اینه که سبب منم
از این گریه چه می دونی
نه دردمی ، نه درمونی
به چه امید می خوای باشی
که پیش دردام بمونی
سادگی![]()
هميشه سبز می خشکد
هميشه ساده می بازد
هميشه لشکر اندوه
به قلب ساده می تازد
من آن سبزم که رستن را
تو آخر بردی از يادم
چه ساده هستی خود را
به باد سادگی دادم
به پاس سادگی در عشق
درون خود شکستم زود
دريغا سهم من از عشق
قفس با حجم کوچک بود
درونم ملتهب از عشق
برونم چهره ای دم سرد
ولی از عشق باختن را
غرور من مرمت کرد
به غير از "دوستت دارم"
به لب حرفی نشد جاری
ولی غافل که تو خنجر
درون آستين داری
طلوع اولين ديدار
غروب شام آخر بود
سرانجام تو و عشقت
حديث پشت و خنجر بود


