تبليغاتX
می خوام آدم باشم یعنی میشه ؟!

































می خوام آدم باشم یعنی میشه ؟!

حرفه دل

از در و دیوار مستی نمیباره
چه جوری از عشق بگم گریه نمیذاره

***

از این گردش گردون نصیبم غم ودرده
چه عشقی دارم اون روز که گردونه نکرده

 

پ.ن: این دو تا تیکه از آهنگ اینه دنیا از حمیرا بد رفته تو مخم....خرابم کرده

نوشته شده در جمعه 1391/02/29ساعت 11:0 توسط محسن مارمولک|
بعد ۱۶ سال یه مسافرت خانوادگی رفتیم.تازه ۱۶ سال پیش یکیمون هم نرفته بود.گرچه همش حمالی بود و در حال سرویس دادن بودم اما خوب بود. پسر عموم رفته بود مکه و مارو هم دعوت کرده بود واسه ولیمه و این صوبتا اما خب بیشتر واسه کمک مارو خواسته بود.
تا رسیدیم قم و اومدن استقبالمون یهو دلم هوای عموم رو کرد.عمویی که تا زنده بود قدرشو ندونستم....آره منم شدم یه مُرده پرست.... تازه فهمیدم کیو از دست دادم و حسرت نداشتنشو الان دارم میخورم....عمویی که خیلی لارژ بود....خیلی بغض داشتم سره این قضیه تو این چند روزه

****

هنوز مشکلاتم حل نشد و شاید با گذر زمان حل بشه

****

به خودم میگم یعنی میشه یه روزم من دیگه مشکلات خانوادگی نداشته باشم!

نوشته شده در شنبه 1391/02/09ساعت 18:30 توسط محسن مارمولک|
خدایا من راضیم هر چی غم و غصه ی این پیرمرد و پیرزن رو دایورت کنی رو قلب من در عوضش اینا همیشه شاد باشن.وقتی اینا شادن کلا تو اون لحظه هر چی غم و غصه دارم از یادم میره و از زندگیم لذت میبرم. به قرآنت قسم راضیم همه غم و غصه اشون دایورت شه رو من

مساله که بابا و مامانمو ناراحت می کنه قلب منو به درد میاره

نوشته شده در جمعه 1391/02/01ساعت 18:38 توسط محسن مارمولک|
پشت این پنجره ها دل می گیره
غم و غصه ی دل رو تو می دونی
وقتی از بخت خودم حرف می زنم
چشام اشک بارون می شه تو می دونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو می دونی
هرچی بهش می گم تو آزادی دیگه
می گه من دوست دارم تو می دونی
می خوام امشب با خدا شکوه کنم
شکوه های دلم رو تو می دونی
بگم ای خدا چرا بختم سیاهست
چرا بخت من سیاهست تو می دونی
پنجره بسته بشه ، شب می رسه
چشام آروم نداره تو می دونی
اگه امشب بگذره ، فردا می شه
مگه فردا چی می شه تو می دونی

نوشته شده در یکشنبه 1391/01/06ساعت 13:15 توسط محسن مارمولک|
بغض بغض بغض بغض بغض بغض

 سکوت چند ساله................بغض چند ساله ای که یه کوچولو ترکید اما هنوزم هست

 یه عالمه حرف نزده............یه عالمه انتظار عالم و آدم که ازت دارن و رو دوشت سنگینی می کنه

 اینکه هیشکی نمیفهمت..............اینکه فقط خودشونو میبینن و اندازه یه سر سوزن نمیبیننت

 اینکه خورد شدنت رو به هیشکی نشون نمیدی...............اینکه خیلیا روت حساب می کنن آدم قوی هستی و هیچوقت شکستت رو نشونشون نمیدی چون میترسی دلسرد بشن

 داری کجا میری خره.............

 محض خالی شدن.........که خالی نشدم

نوشته شده در یکشنبه 1391/01/06ساعت 0:5 توسط محسن مارمولک|
همیشه آخرای اسفند که میشد مینشستم فکر میکردم که سال چه جوری گذشته بهم.............نمیدونم چی شد که نشد تو اسفند بنویسم
سال ۹۰ هم خوب بود هم بد...........پر از اتفاق بود.........پر از استرس٬دلهره٬هیجان٬خوبی و بدی بود
سالی که از لحاظ کاری خیلی خوب بود نسبت به سال قبلش و تونستم بهتر کار کنم
از لحاظ خانواده خیلی پر فراز و نشیب بود.......چه شبهایی که بیدار موندم و حرص میخوردم........خیلی خیلی زیاد استرس داشت واسم........یه سری حرفام نمیشه زد.............یعنی نه اینجاها........کلا نمیشه گفت به کسی
تو سال ۹۰ راننده هم شدم..........بابام یه وانت خرید و منم که تنها پسرشم که گواهینامه داره مجبور بودم برم کمکش............تصادف هم کردم و خیلی تو روحیه ام تاثیر منفی گذاشت اما خب بابام و کلا اعضای خانواده ام خیلی بهم کمک کردن و روحیه دادن
سالی بود که از لحاظ عاطفی احساس کردم که شخص مورد نظرم رو پیدا کردم اما خب شکست خوردم..........یعنی اصلا اون چیزی که فکر میکردم نبود و نشد
تو این سال رابطه ام با خدا قوی تر شد............خداییش دمش گرم.........هر وقت میخوایش نه نمیگه.........دیگه سعی کردم همیشه باهاش باشم چون مثه یه مرد هوامو داره
سالی بود که پی بردم تا مرد شدن و بزرگ شدن راه طولانی در پیش دارم
حتی دلم واسه قدیم خودم هم تنگ شده بود
به خودکشی هم فکر کردم باز
موهای سرم هم سفیدیش بیشتر شد..........خوشگلتر شده اما خوب دهن سرویس کرده لامصب
در مورد رفاقتا و دوستیا هیچی نمیگم که اگه بخوام بگم باید یه سال فقط بنویسم اما تو سال جدید خیلیارو از زندگیم میندازم بیرون تا دیگه بیخیال ما بشن
تو سال جدید بیشتر به تنهاییم فکر می کنم............اینجوری راحت تره واسم..........کمتر ناراحت میشم

****

هر چقدر فکر کردم و با خودم کلنجار رفتم نمیدونم که سال ۹۰ خوب بود واسم یا بد.............یعنی یه عالمه اتفاق افتاده توش که اصلا نمیشه به قاطعیت گفت که خوب بود یا بلعکس
اما شکر.............یعنی واقعا خدارو شکر...............در کل راضیم به رضای خدا

****

اکثر دوستام میدونن که من عاشق ابی و بخصوص عاشق آهنگ پوست شیرشم...........بهترین آهنگیه که تو عمرم شنیدم و دوست دارم هر ثانیه هر دقیقه هر ساعت هر روز به روح خودم تقدیمش کنم........وقتی زیادی دپ باشمو بخوام روحیه ام رو عوض کنم معمولا اینو گوش میدم.........حس قشنگی بهم دست میده

نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/02ساعت 21:14 توسط محسن مارمولک|
خیلی وقته ننوشتم ولی خداییش اینبار وقت نمیشه واسه نوشتن
دم عیدم هست منم که خیاط....کارمزدم که هستم.....۱۳ روز عیدم که تعطیلم و حقوق مقوق یخدی پس نتیجه میگیریم که باید تا میتونم الان کار کنم که بی پول نمونم.
تو این چند ماه اخیر فشار روحیِ زیادی رو تحمل کردم.......یه روز رفتم جلو آینه دیدم موهام سفیدتر شده اینا به کنار حسرت به دلم موند یه خورده این جزغاله ریشم سفید بشه:دی
تو این بین یه اتفاق خوبم افتاد........علی(داداشم) عقد کرد.....سرش منتی ندارم اما خیلی از خودم مایه گذاشتم تا تونست عقد کنه
تو این چند ماه یه بغض چند ساله یه خورده ترکید ولی خب خالی نشدم.........گریه کردم........داد زدم.......دستام میلرزید اما درست حسابی خالی نشدم........موند تا کِی بشه.....چی بشه خالی بشم
تو این بین تولدم هم بود اما دیگه مثله قدیم نیس............انگار خیلی چندش شدم که خیلی ها یادشون نبود.........اون قدیما روزای عادی صبح که از خواب پا میشدم رو گوشیم چند تا اس و میس بود یا حداقل تو طول روز با ۷-۸ نفر از دوستام حرف میزدم اما روزه تولدم اصلا از این خبرا نبود......ناراحت نیسما چون از کسی توقع ندارم جز خدا.........فقط واسم سوال شده که چی شده آخه؟

دم خدا گرم که تنهام نذاشت خیلی خواستمش .......شکرت خدا........باهاتم باهام باش

وقتی لبات بخندن چشات که شاد باشن
انگاری که تو دنیا نقل و نبات میپاشن
با تو همیشه خوبم یه روز بی غروبم
با این که دردمندم دلم میخواد بخندم

نوشته شده در جمعه 1390/12/19ساعت 20:15 توسط محسن مارمولک|
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی است
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشایی است
مرا در اوج می خواهی تماشا کن تماشا کن
دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها
فقط اسمی به جا مانده از آن چه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم ، به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند ، مرا با خود رها کردند
همه خود درد من بودند ، گمان کردم که همدردند
شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند
نوشته شده در جمعه 1390/11/14ساعت 20:21 توسط محسن مارمولک|
فاصله بین این رو و اون روی من مثه فاصله زمین تا آسمونه
نوشته شده در جمعه 1390/10/23ساعت 21:40 توسط محسن مارمولک|
وقتی که باز صدای آب می پیچه توی کوچه ها

پر میشه از عطر گل ها ... انگار تموم دنیا

میشکفه غنچه گلی ... در آرزوی زندگی ...

براش همین کافیه که بهش بگن تو خوشکلی...

نگاه گل به آسمون ... یه دم کنارش ننشست

به بوته خار دم دست،دلش رو یک نفس نبست

چی شد...چرا این راه به سراب است...؟؟!!

این همه خام و سست و خراب است...!!!؟

یه روز یکی دید گل رو ،خواست بچینه تاج سر و

تیزی تیغ ها رو که دید...عقلش بهش گفت که نرو

گل به خار گفت که چرا نمیشی از من ، تو جدا؟؟!

برو میخوام تنها باشم...تو خیلی زشتی به خدا...!!

یه صبح سرد خیلی زود...بوته خار اونجا نبود

با همه عشقی که داشت...با دلی که شکسته بود

چشمای گل یه وقتی دید که دستی اونو از شاخه چید

نگاه گل هر جا که گشت ... بوته خاری رو ندید...!!

چی شد...چرا این راه به سراب است...؟؟!!

این همه خام و سست و خراب است...!!!؟

-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-

رسما منو دیوانه کرده این آهنگ

یه حالی به اون یکی وبم دادم

نوشته شده در جمعه 1390/10/16ساعت 12:16 توسط محسن مارمولک|


كد قالب جدید قالب های پیچك